در انتقام گرفتن، انسان با دشمن خود برابر است؛ ولی در چشم‎پوشی از آن، او مقامی بالاتر دارد.  (فرانسیس بیکن)

      
کد خبر: ۲۸۹۷۳۱
تاریخ انتشار: ۲۱ شهريور ۱۳۹۷ - ۲۱:۴۳
برگی از تاریخ

واپسین دیدار دکتر مصدق با یک خبرنگار در بازداشت خانگی

خرداد:۹ سال بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ژرژ فون هوبنت، خبرنگار روزنامه دویچه سایتونگ آلمان غربی با دکتر محمد مصدق در احمدآباد دیدار کرد.
«از طرف من اجازه دارید مشروط بر آنکه او خود حاضر به پذیرفتن شما باشد.» با این کلمات شاه مرا مرخص کرد. اگرچه در نظر اول این امر غیرممکن به نظر می‌رسد که بتوان مصدق تبعید شده را ملاقات کرد، تردیدی نبود که سخن شاه جدی است. البته خطر اینکه سر مرا بتراشند و چند روز به زندان بیندازند و به عنوان یک خارجی مزاحم از شهر بیرون کنند با این اجازه شاه دیگر وجود نداشت. این اتفاق چند ماه پیش برای دو روزنامه‌نویس انگلیسی افتاده بود. این دو نفر به ابتکار خود سعی کرده بودند راهی به زندان مصدق بیابند.
پس از یک بازرسی مختصر در جلوی دیوار از طرف نگهبانان که پیدا بود از جریان امر اطلاع دارند، به من و مترجم اجازه ورود داده شد. در اطاق پذیرایی یک میز غذاخوری ساده که با رومیزی نایلون پوشیده بود، چند صندلی و یک کاناپه قرار داشت. مصدق بی‌عصا در حالی که اندکی به زحمت راه می‌رفت وارد اطاق شد. قبای بلند یقه بسته‌ای شبیه آنچه رهبران ملت‌ها مانند [آنچه] امروز مائو و نهرو هنوز می‌پوشند دربرداشت. شخصیت ترسناکی که امپریالیسم را به خاک مالیده بود خیلی پیر شده است. مردی فروتن و خوش‌نیت، پدری بزرگ و با روح و نکته‌سنج، با گذشته سیاسی پرتلاطم در برابر ما ظاهر شد. در مدت مذاکرات ما که چهار ساعت طول کشید، مصدق از صحبت درباره گذشته سیاسی بزرگ خود لذت می‌برد. در حالی که من از سلامتی ا‌اش می‌پرسیدم، او دستور چای و خربزه داد...
فکر کردم به ملاقاتم خاتمه دهم و بیش از آن از مهمان‌نوازی بی‌اندازه او استفاده نکنم ولی او با این جمله که «اگر بگذارم پیش از غذا بروید من مهماندار بدی هستم» طرح مرا نقش بر آب کرد. از این گذشته او به شوخی گفت: «من مسن‌ترین فرد دهکده هستم و هرچه می‌گویم باید اطاعت شود.» او دفترچه یادداشت مرا گرفت و در جیبش گذاشت، من که شوخی او را درک نکرده بودم با وحشت پیش خود مجسم کردم که اوراق آن را پاره کرده و دور خواهند ریخت. او متوجه ناراحتی من شد و باز کتابچه را روی میز گذاشت و گفت حالا دیگر سیاست را فراموش کنیم. در این ضمن غذا را آورده بودند.
اگرچه من حاضر بودم هر نوع سؤال را جواب دهم، او تنها یک سؤال از من کرد: «چگونه توانستید اجازه دیدار مرا از شاه بگیرید؟» جواب دادم که فکر می‌کنم که تا حال کسی جرات نکرده بود از شاه چنین چیزی بخواهد.
پس از این، او پیش‌بینی کرد که دیوار برلین فرو خواهد ریخت زیرا غیرطبیعی است. چند کلمه تقدیرآمیز درباره آدنائر گفت و خواهش کرد درود او را به ملت آلمان برسانم. غذا مرکب از پنج خوراک بود و بعد از ساعت ۱۲ شروع شد. مصدق شخصا سوپ ما را در بشقاب ریخت. نوشابه‌های غیرالکلی و یخ دست به دست گشت و بعد هر کسی با بشقاب خود تنها ماند. مرد ۸۱ ساله مدتی در فکر فرو رفت و در گفت‌وگوی سر میز شرکت نجست. مثل اینکه خسته شده بود. ولی در موقع صرف چای بار دیگر با بذله‌گویی و نکته‌سنجی خود در صحبت شرکت کرد. اینکه او مهارت خود را در به هیجان آوردن مردم از دست نداده از این واقعه آشکار می‌شود. قرار شد عکسی از مصدق و من با هم بگیرند. او شروع کرد با من لبخندزنان سخن بگوید. او گفت اگر عکسی برای مردم تهیه می‌شود باید واقعی باشد. وقتی من خانه نخست‌وزیر اسبق ایران را ترک کردم یک جوال هندوانه محصول احمدآباد به عنوان هدیه خداحافظی به من دادند.
منبع: تاریخ ایرانی
پربیننده ترین
چند رسانه ای
خواندنی
گشت‌وگذار خبـری
نظـرگـاه